رمان
رمان
پارت 5
#عشق_در_تاریکی
~•. ~•. ~•. ~•~. •~. ~•. ~•. ~
×سلام من برادر تهیونگم!
~سلام خوش اومدین
ویو ات
تو ذهنم میگفتم که چجوری شده که رییس خودش اینجوریه و برادرش اینقد مهربون ولی بگذریم خیلیی قشنگ و هات بود چند تا چمدون اوورده بود انگار میخواست اینجا برای مدتی بمونه بهش لبخند زدم و گفتم
~بفرمایید داخل رییس بالا هستن الان صداشون میزنم
×باشه پس من اینجا رو مبل میشینم (بالبخند)
رفتم بالا و در اتاق رییس رو زدم
~رییس
_بیا تو
~رییس برادرتون اومده
_من برادر ندارم
~واقعا راس میگم پایین منتظرت هستش
رییس با عصبانیت رفت پایین و گفت
_ برو بیرون جی وون
×داداش عزیزم نمیخوای یه کیک و چایی چیزی مهمونم کنی
_برو بخر خودت، بیرون
چمدون هاشو برداشت و در رو باز کرد و چمدوناشو میخواست بندازه بیرون که جی وون گفت
×مامان داره میاد، به نعفته یه دوست دختر برا خودت پیدا کنی وگرنه خودت میدومی دیگه میدتت به سوجین اونم که از خدا شه، راستی من نمیخواستم بیام به خاطر کار های بابا اومدم جکسون باز شروع کرده
_خودم همه رو حل میکنم برو یه هتل بگیر
×باشه ولی مامان شب میرسه
تا این مدت مونده بودم چیکار کنم و چی بگم تصمیم گرفتم برم و بزارم دوتا برادر باهم حرف بزنن داشتم میرفتم که رییس گفت
_این اته دوست دخترم
دهنم باز موند میخواستم بگم نه اینجوری نیست که یه دفه ای زنگ خونه به صدا در اومد
رفتم در رو باز کردم دیدم یه زن اونجاست حدود ۴۰ ۵۰ سالی داشت که جی وون گفت
×مامان فکر کردم شب میای خوشحالم زود رسیدی
مامان ت: هی بچه فکر کردی من انقدر کُندم
نگاهشو به رییس چرخوند و گفت
مامان ت: ته ته مامان الهی قربونت بشم چقد بزرگ شدی من فدات شم
_سلام مامان ممنون، بیا بریم استراحت کن راهت دور بود
مامان ت: هی تهیونگ برو اونور اینقد بی فکری که برا خودت یه زن هم پیدا نکردی من بد بخت دارم پیر میشم یه نوه هم ندارم
×مامان اینجوری نگو تهیونگ دوست دختر داره اوناهاش پشت سرشو ببین
یه دفه اومد تهیونگ رو کنار زد و گفت
مامان ت: وای عزیزم بالاخره خدایا شکرت دعا هام گرفت
واقعا خیلی خوشحال شد و منم نمی خواستم ذوقشو کور کنم و بغلش کردم
گذشت و گذشت شب شد و گفت
مامان ت: تهیونگ تا یادم میاد ۳ تا اتاق داشتی نه؟ پس یکیش مال من یکیش برای جی وون و یکی که مال خودت و اته دیگه پس شام رو بخوریم و بخوابیم
اره شام رو هم خوردیم رفتم ظرف هارو بشورم که مامان ت گفت
مامان ت: هی تهیونگ مگه ات خدمتکارته که بره ظرف بشوره برو به یکی دیگه بگو بیاد ظرف بشوره بدو وقتی گفتی میتونی بخوابی
_باشه
مایل به پارت بعد؟
پارت 5
#عشق_در_تاریکی
~•. ~•. ~•. ~•~. •~. ~•. ~•. ~
×سلام من برادر تهیونگم!
~سلام خوش اومدین
ویو ات
تو ذهنم میگفتم که چجوری شده که رییس خودش اینجوریه و برادرش اینقد مهربون ولی بگذریم خیلیی قشنگ و هات بود چند تا چمدون اوورده بود انگار میخواست اینجا برای مدتی بمونه بهش لبخند زدم و گفتم
~بفرمایید داخل رییس بالا هستن الان صداشون میزنم
×باشه پس من اینجا رو مبل میشینم (بالبخند)
رفتم بالا و در اتاق رییس رو زدم
~رییس
_بیا تو
~رییس برادرتون اومده
_من برادر ندارم
~واقعا راس میگم پایین منتظرت هستش
رییس با عصبانیت رفت پایین و گفت
_ برو بیرون جی وون
×داداش عزیزم نمیخوای یه کیک و چایی چیزی مهمونم کنی
_برو بخر خودت، بیرون
چمدون هاشو برداشت و در رو باز کرد و چمدوناشو میخواست بندازه بیرون که جی وون گفت
×مامان داره میاد، به نعفته یه دوست دختر برا خودت پیدا کنی وگرنه خودت میدومی دیگه میدتت به سوجین اونم که از خدا شه، راستی من نمیخواستم بیام به خاطر کار های بابا اومدم جکسون باز شروع کرده
_خودم همه رو حل میکنم برو یه هتل بگیر
×باشه ولی مامان شب میرسه
تا این مدت مونده بودم چیکار کنم و چی بگم تصمیم گرفتم برم و بزارم دوتا برادر باهم حرف بزنن داشتم میرفتم که رییس گفت
_این اته دوست دخترم
دهنم باز موند میخواستم بگم نه اینجوری نیست که یه دفه ای زنگ خونه به صدا در اومد
رفتم در رو باز کردم دیدم یه زن اونجاست حدود ۴۰ ۵۰ سالی داشت که جی وون گفت
×مامان فکر کردم شب میای خوشحالم زود رسیدی
مامان ت: هی بچه فکر کردی من انقدر کُندم
نگاهشو به رییس چرخوند و گفت
مامان ت: ته ته مامان الهی قربونت بشم چقد بزرگ شدی من فدات شم
_سلام مامان ممنون، بیا بریم استراحت کن راهت دور بود
مامان ت: هی تهیونگ برو اونور اینقد بی فکری که برا خودت یه زن هم پیدا نکردی من بد بخت دارم پیر میشم یه نوه هم ندارم
×مامان اینجوری نگو تهیونگ دوست دختر داره اوناهاش پشت سرشو ببین
یه دفه اومد تهیونگ رو کنار زد و گفت
مامان ت: وای عزیزم بالاخره خدایا شکرت دعا هام گرفت
واقعا خیلی خوشحال شد و منم نمی خواستم ذوقشو کور کنم و بغلش کردم
گذشت و گذشت شب شد و گفت
مامان ت: تهیونگ تا یادم میاد ۳ تا اتاق داشتی نه؟ پس یکیش مال من یکیش برای جی وون و یکی که مال خودت و اته دیگه پس شام رو بخوریم و بخوابیم
اره شام رو هم خوردیم رفتم ظرف هارو بشورم که مامان ت گفت
مامان ت: هی تهیونگ مگه ات خدمتکارته که بره ظرف بشوره برو به یکی دیگه بگو بیاد ظرف بشوره بدو وقتی گفتی میتونی بخوابی
_باشه
مایل به پارت بعد؟
- ۵۷۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط